تَق و تَق و تَق صدای عصای مادربزرگ بلند شد. مادربزرگ با کمر خمیده روی زمین نشست. گلناز مادربزرگ را دید و گفت:«چرا مامانبزرگ از پشمکهای روی سرش به من نمیده؟ آخه من عاشق پشمکم.»
مامان گلناز …
همۀ کتابهای ادبیات
همۀ کتابهای درسی و کمکدرسی
همۀ کتابهای روانشناسی و موفقیت
همۀ کتابهای علوم انسانی
همۀ کتابهای علوم پایه و مهندسی
همۀ کتابهای علوم پزشکی
همۀ کتابهای فلسفه و منطق
همۀ کتابهای کودک و نوجوان
همۀ کتابهای ادبیات
همۀ کتابهای روانشناسی و موفقیت
همۀ کتابهای علوم انسانی
همۀ کتابهای فلسفه و منطق
همۀ کتابهای کودک و نوجوان
ویژه مشترکین بینهایت
تَق و تَق و تَق صدای عصای مادربزرگ بلند شد. مادربزرگ با کمر خمیده روی زمین نشست. گلناز مادربزرگ را دید و گفت:«چرا مامانبزرگ از پشمکهای روی سرش به من نمیده؟ آخه من عاشق پشمکم.»
مامان گلناز …
این نوشته را پسندیدی؟
این نوشته در شمارهٔ ۳۱۴۲ مجلهٔ کیهان بچهها (پاییز ۱۴۰۳) منتشر شده است.