- به خواب دیدهام که تو را باید سر ببرم.
- به آنچه ماموری عمل کن!
- آیا زخم کارد را تاب خواهی آورد؟
- میبینی که خداوند مرا در برابر این زخم صبور خواهد کرد!
قطرههای اشک از دیدگاه پدر بر انبوه محاسن سفید و بلندش، گویهای شبنم نشاند.
آسمان صحرا، آبی دریاست. نسیم در لابهلای خاربوتهها میخزد و ساقه و برگهای خشن بوتهها، نرمکنرمک تن میتکانند. چند پرنده، الاکلنگوار، اما تیز و چالاک اوج میگیرند و تند و تند فرود میآیند. مارمولکی از زیر بوتهای بیرون میخزد و پشت حجم سنگی ورم کرده، گم میشود.
صحرا تا چشماندازی دورِ دور، در خلسه صبحگاهان گسترده است. خورشید، چشم تیز و روشن صحرا، از افق دور، از پشت تپهای باوقار شتری کهنسال و آشنا با صحرانشینان، خود را بَر میکشد و خنکای میراث شبِ پیش را با هر پله بالا آمدن، از برگهای گیاهان و سنگریزهها و خاک بویناک، جرعهجرعه؛ اما حریصوار مینوشد.
مردی زبانزد در آسمانها، پی اجرای مأموریتی عظیم؛ اما تابشکن، بیصبرانه در خانه را بر پاشنه به بازی گرفته است. نوجوانی در آغوش مادر فرو رفته است. قطره اشکی به روشنی ستاره صبحگاهی بر گونه مادر میدرخشد.
نوجوان تلاش میکند زودتر رها شود؛ اما مادر با سنگینی، دستان گرم خود را از بازوان تُرد فرزند میکند. نوجوان چنان پرندهای سبکبال پر میگیرد و میخواند:
- پدر! آمدهام و آماده!
مادر با بغضی فروخورده به خداوند پناه میبرد!
- خدایا! فرزندم میرود...
سخن در گلویش میشکند.
- هاجر! ما میرویم.
- بروید! این بار بی من، فرزندم را میبری. ای کاش اسماعیلم هنوز شیرخواره بود. چهقدر تشنه و گرسنه، زیر تیغ سوزان خورشید روز و سرمای …