خشم سلطان
سلطان[۱]، در چمنزار نزدیک قصرش، مشغول بازی چوگان بود که ناگهان اسبش شیههای کشید و روی دوپایش ایستاد و او را نقش بر زمین کرد!
چاکران و جان نثاران بلافاصله به سمتش دویدند و او را بلند کردند؛ اما شاعری[۲] که آن روز مهمان سلطان بود ترجیح داد از جا برنخیزد و جان اسب زبان بسته را با سرودن شعری کوتاه نجات دهد!
مضمون شعرش این شد:
اسب عذر …