کدخدای یک دنده<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

کدخدای یک دنده

قسمت پایانی

کیهان بچه‌ها

۵ دقیقه مطالعه

sharebookmark

کبلایی[۱] گفت:«پس قانون رو قبول دارین؟»

کدخدا گره‌ای میان ابروهایش انداخت و بادی به غبغب و گفت:«چرا نداشته باشم مرد حسابی. قانون نبود الان می‌تونستیم زمین بکاریم. همین درخت‌های سیب وسط حیاط. تا پارسال یه شکوفه هم نداد. حالا که آب چشمه رو تا توی حیاط هم باز کردم، ببین چه سالاری شده! قانون چیز خوبیه!»

یدالله یه‌هو پرید وسط حرفش و گفت:«یعنی آب چشمه تا وسط حیاط شما اومده. اون‌وقت تو زمین‌های ما باید به ساعت و شماره بیاد!»

کدخدا شلنگ قلیان را زمین انداخت و گفت:«خوشم باشه. تو یه الف بچه هنوز سر از تخم درنیاورده، واسه من بلبل شدی!»

کبلایی گفت:«کدخدا تو بزرگ روستایی و همه ما اهل روستا خاطرتو می‌خوایم، اما زمین‌های ما آب کافی نمی‌خورن. الان ماشالله کشت شما از غلاف دراومده. امروز و فرداست که زرد کنه و بدرخشه و گندمت دونه بده.»

کدخدا با زبان لب‌هایش را خیس کرد و …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳۱۴۱ مجلهٔ کیهان بچه‌ها (تابستان ۱۴۰۳) منتشر شده است.