شمایلی که از نیما در مقابل قوالب شعر کلاسیک ما تصویر شده، پیرمردی تبر بهدوش است که ابراهیموار پا به بتکدهای گذاشت و یکی پس از دیگری بتهای هزارسالهی شعر فارسی را شکست و طرحی نو درانداخت. این تصویر ابرانسان از او پربیراه هم نیست چه آنکه هم او بود که -در روزگاری که سنتهای شعر فارسی قویترین ریشهها را دوانده و ذهنیت خردمندِ تجددگرا و عامهی کهناندیش، تعاریفش از شعر این هنر ملی ایرانیان آنچنان دگم و یککلام بود که راه هر گفتوگو و سؤالی را میبست- از شعری دیگر سخن گفت که امروز قریب یکقرن پس از نخستین تلاشهای او شاخوبرگ بسیاری داده و مخاطبان گستردهای هم پیدا کرده است.
اما از میان هایوهوی نوگرایی و جوانههایی که اکنون، خود به درختی پرگل بدل شدهاند، یک درخت کهنسال از تیغ تبر بتشکن رُست و امروز نیز جوانههای زیادی بر تنهی هزارسالهاش پیداست. قالب غزل، کهنالگوی ایرانیان برای خلق ادبی همچنان نفس میکشد و به خانهای قدیمی با حیاطی سنگفرششده میماند که در خیابانی که ساختمانهای نوساز سرتاسر آن را گرفتهاند، بوی خوش گذشته و آرامش میدهد. لابد از انتهای همین سطر که خواندید گروهی سر برمیآوردند که ما هم همین را میگوییم، غزل موزهای است که امروزه فقط برای تعلیم و البته عبرت میتوان به آن نگاه دوخت و در موزهای که حافظ و سعدی نشستهاند، این جوانکهای قرن حاضر و شعرهای نیمبندشان را چهکار...
اما در حوالی همان موزهی مفاخر غزل و در کنار قلههای شعر نو، سازههای بدیعی از غزل و شعر کلاسیک میبینیم که قدمتشان به همین عمر ما و پدرانمان قد میدهد، خاصه آنکه اگر مغرض نباشیم برخیشان اگرچه «منزوی» و در «سایه»اند اما تلالویی «سیمین» دارند که از برخی آسمانخراشهای همسایه …