من دو نفر شده بودم!<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

من دو نفر شده بودم!

کیهان بچه‌ها

۹ دقیقه مطالعه

sharebookmark

به سقف اتاق خیره بودم. صدای یکنواخت پنکه توی گوشم می‌چرخید. پای راستم را در یک دقیقه، صد و بیست‌بار تکان می‌دادم. گره ریزی به ابروهایم بود و در نهایت مغزم در حال متلاشی شدن. آره؛ من دو نفر شده بودم. یک هفته است که این دو نفر باهم کلنجار می‌روند و هیچ کدام نمی‌تواند آن یکی را قانع کند. خدایا این دیگر چه دو راهی‌ بود که وسط راه ما گذاشتی؟ داشتیم راه صاف‏مان را می‌رفتیم. هر چه هم می‌شود، می‌گویند امتحان است و یک حکمتی دارد؛ قسمت حتما این است که رفیق قاسم شدم. حکمتش همین بوده که مجبور شوم با او بروم. آن یکی آدم توی مغزم می‌گوید:«تو خودتم بدت نمی‌یاد بری.»

دوباره این می‌گوید:«آره خب، بالاخره خیر سرم، بچه‌هیاتی‌ام؛ امام‌حسینی‌ام؛ الانم که همه می‌گن اون‌جا كربلاس؛ ولی آخه عزیز و مامان و زینب رو تنها بذارم؟ اونا که خودشون راضی‌ان. اصلا می‌گن تو برو به جای ما هم بجنگ. مشکل همینه. حالا اینا هم فاز برداشتن. بابا، خودشون راضی‌ان. من دل ندارم؟ مامان که انگار نه انگار پسرشم. بقیه مادرا مگه می‌ذارن بچه‌هاشون برن؟ آخرم خیلیاشون یواشکی می‌رن.»

- مامان تو، که اگه مرد بود الان یه شهید چمرانی، همتی، چیزی بود برای خودش.

- برو بابا توهم شوخیت گرفته.

- شوخی نیست؛ می‌فهمی؟ اگه واقعا زد و شهید شدم چی؟

- هیچی؛ اونا هم می‌شن مادر و خواهر شهید، خیلی هم خوش‌حال که به این درجه رسیدن.

- نه‌خیر؛ همین زینب که می‌گه برو، ته دلش هم می‌گه که کاش می‌شد نری. حقم داره؛ چهار روز دیگه خواستگار بیاد براش، نباید یه مرد توی این خونه باشه؟ یا اگه یه دفعه فشار عزیز دوباره بالا پایین شه چی؟ اصلا گیرم اونا هم خوش‌حال بشن؛ بابا نمی‌آد به خوابم بگه مثلا قرار بود مرد خونه باشی بعد من؟!

- بابات که مطمئن باش اگه بود، خودش الان وسط …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳۱۴۱ مجلهٔ کیهان بچه‌ها (تابستان ۱۴۰۳) منتشر شده است.