کبلایی حیدر[۱]، تسبیح شاهمقصودیش را توی دست چرخاند. دستی روی ریش سفید پرپشتش کشید. گوشه لبش را گزید و باصدای بلندی گفت:«اللهاکبر، اللهاکبر. موندم حیرون، چی بگم از دست این مرد. بابا چرا حالیش نیست. آقاجون، مُرد! مُرد و رفت پی کارش. رژیم شاه مُرد و از بین رفت. انشاءا... بره و دیگه هم برنگرده. کاری که واسه این مردم نکرد. حالا هم کدخداهای جامونده از رژیم نحسش واسه ما شاخ و شونه میکشن.»
یدالله کلاه نمدی از روی سر برداشت و با دلخوری گفت:«بهتره این کدخدا رو بشونیم سرجاش تا بدونه یه من ماست چهقدر کره میده. رژیم عوض شده. الان دیگه دولت جدید با قانون راه میآد و مردم با قانون طرفن. چراگاه روهم خصوصیش کرده. میگه این قسمت که خوب سرسبز شده. باید گوسفندای من بچرن. آآآآ فکر کردین از خودم میگم. ببینین چوپونش حواسش جمعِ که باقی گوسفندا وارد اون قسمت نشن.»
مشفرضالله دست توی جیب کوچک جلیقهاش کرد. سینهای صاف کرد و …