در روزگاری از ابراهیم منصفی مینویسم و در روزگاری از ابراهیم منصفی میخوانید که او و آثارش تبدیل به پدیدهی تجاری-فرهنگی(کالای فرهنگی) شدهاند. به لطف بحران هویت تصاعدی انسان امروزی به سبد مصرفشان در قالب سیدی و کتاب و مجله نیز راه یافتهاند. اما منصفی برای من به سالهای پایانی دهه هفتاد برمیگردد؛ هنگامی که در بندرعباس در مراسمی حضور داشتم که هزاران نفر برای گرامیداشت او گرد هم آمده بودند و من بیخبر و شناختی از او و آثارش در آن جلسه بودم. شگفتزده بودم که چگونه همه در آن مراسم خود را در آینهی رامی توصیف میکنند و دلخوش به اجرا و بازخوانی قطعهای از اویند. چه چیز در آثار او تا این اندازه جذاب است که هنرمندان و مخاطبان هنر در هر رشته و سطحی که باشند چنین وامدار بینش و تولیداتش ماندهاند. این کنجکاوی باعث شد از آن روز بکوشم جزئیتر از آثار او سر دربیاورم و پاسخی حداقل برای پرسش فوق بیابم. به گمانم در شرایط فعلی بازگشت مجدد به متن اصلی آثار بدون اینکه توجه اصلیمان را معطوف به زندگینامهی هنرمند و حواشی پیرامون او کنیم تصویری روشنتر و دقیقتر به دست خواهد داد.
به جای منصفی کیست؟
اما پیش از آغاز بحث اصلی، شاید معرفی کوتاهی، …