حالا دیگر کمتر کسی است که ابراهیم منصفی را نشناسد، یا آنطور که بندریها صداش میزنند: اِبرام. اِبرام برای اهل بندر فقط یک ترانهسرا، شاعر، خنیاگر یا نوازنده نیست. صدایی است انگار که روح یک قبیله، شکلی از زیست و سرگذشتی مخفی را نمایندگی میکند. کافی است نگاهی به دور و برمان بیندازیم، کمتر آرتیستی در این ولایت تا به این اندازه توانسته به باور جمعیِ قومی راه بزند و دلشان را گرو بگیرد. جوری که ملودیها و ترانههایش را کوچک و بزرگ از بر باشند. بندریها شیفتهی ابراماند. و البته که حق دارند.

در بتکده، انگشتانی کوچک خواب گیتار میبینند
اگر به غرایب باشد، از همان سالهای اولِ زندگی میشود ردش را زد. ابرام توی معبد هندوها بزرگ شد، بینصیب از پدر و مادر. توی دست و بال پدربزرگ و مادربزرگش پا گرفت. حسام نقوی، دوست و وکیل آثار ابرام، دربارهی کودکی او و اولین نشانههای ذوق هنریاش اینگونه میگوید: «پدربزرگِ ابرام تعزیهگردان و شاعر بود. مراسم تعزیه اجرا میکرد. از سال دوم ازدواج که پدر و مادرش از یکدیگر جدا میشوند، اگرچه سرپرستی او طبق قانون به پدرش میرسد اما از آنجا که او قصد ازدواج مجدد داشت و از دیگرسو نیز به دلیل علاقهی زیاد پدربزرگش به کودک، سرپرستی او در نهایت به پدربزرگش …