شاید در شعر معاصر فارسی کمتر شاعری، در طول دورهِی فعالیت شعری خود، مثل محمد مختاری بر موضوع مرگ پای فشرده باشد. او از همان نخستین شعرهایش در مجموعهِی در وهم سندباد (۱۳۵۵) تا واپسین شعرها در مجموعهی وزن دنیا (۷۴-۱۳۷۱)، جابهجا، گاهی رک و راست و گاه به اشاره، بهسراغ این مضمون رفته؛ چنانکه گویی خیالش در تمام این بیست سال آبستن مرگ بوده است.
بلوچ، اولین شعر مختاری در مجموعهاش، با این سطرها آغاز میشود: «دایرهی پرشتاب ازهمپاشیدن،/ شانهی گردندهی کبود،/ چرخش ویرانگان به دامنهی فقر/ .../ منحنی کوچ در تقاطع مرگ». یا نگاه کنید به دو سطر نخست شعر سندباد، که باز …