فروغ، با مرگ زندگی می‌کرد<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

فروغ، با مرگ زندگی می‌کرد

ماهنامه وزن دنیا

۷ دقیقه مطالعه

sharebookmark

به‌جای مقدمه ترجیح می‌دهم این جمله‌ی فرناندو سوتر را نقل کنم: «یک موجود میرا موجودی نیست که می‌میرد، بلکه موجودی است که می‌داند خواهد مرد.» [۱]

فروغ؛ آن‌طور که از شعرها و نامه‌ها و دست‌نوشته‌هایش پیداست، خیلی زودتر از آنچه که سن و سال و گذر عمر به آدمی می‌آموزد که میراست، متوجه‌ی میرایی خویش شده ‌بود. میرایی فروغ در قلمروهای مختلف زندگی‌اش انعکاس می‌یافت؛ در اشعار، در طرز فکر، در مواجهه‌اش با هنر، در روابط شخصی‌اش و حتی شهرهایی که دوست می‌داشت یا هنرهایی را که می‌پسندید و به نظرش شاهکار می‌آمدند. در همه‌ی این حیطه‌ها میرایی نقش بسزایی را بازی می‌کرد. میرایی که گاهی نشأت گرفته از مرگ‌اندیشی‌ای فلسفی بود، اگرچه رگه‌هایی از اندوه و افسردگی در آن آشکار بود که به الگوی درون-روانی و شناختی-رفتاری او برمی‌گشت اما نیرویی‌ انگیزشی نیز در فروغ محسوب می‌شد برای به تمامی خود را افکندن بر زندگی و رفتن در اعماق آن، همان‌گونه که اعتراف می‌کند: «نگاه کن/ تو هیچ‌گاه پیش نرفتی/ تو فرو رفتی.» [۲] این فرورفتن در اعماق زندگی در تمام ابعاد زیست فروغ هویداست، چون او با مرگ، زندگی می‌کرد و باید به تمامی می‌زیست: «می‌خواهم همه‌چیز را سوراخ کنم و هر‌چه ممکن است فرو بروم. می‌خواهم به اعماق زمین برسم. عشق من در آنجاست، آنجا که دانه‌ها سبز می‌شوند و ریشه‌ها به هم می‌رسند و …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۵like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۳ مجله وزن دنیا (مهر ۱۳۹۸) منتشر شده است.