گلی که از هر دسته‌گلی غایب است<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

گلی که از هر دسته‌گلی غایب است

ماهنامه وزن دنیا

۷ دقیقه مطالعه

sharebookmark

گفتنی (enunciation) که خود را رد می‌کند، گفته‌ یا گزاره‌ای (statement) که خود را پس‌می‌زند، جهلی که خود را در می‌نوردد، مجالی که خود را نابود می‌کند ــ چه باقی می‌ماند این‌جا مگر ردی از آنچه باید باشد بدان منظور که از هستی پایین بیفتد (ساقط شود)؟

رؤیایی که فروید در مقاله‌اش، فرمولاسیون‌هایی در بابِ دو اصلِ کارکردِ روانی، نقل می‌کند، جمله‌ای در اختیارمان می‌نهد، مرتبط با تألمی که در ملازمت با آن، چهره‌ی پدرِ مرده که در مقامِ شبحی بازمی‌گردد، امکان می‌یابد پوشیده شود: «نمی‌دانست که مرده است».

... نمی‌دانست ... قرار بود اندکی بعد بداند. اوه! کاش هرگز نفهمد! کاش من بمیرم تا او را آگاه نسازم. آری، این‌گونه بدان‌جا رسیدم، آن‌جایی که آن قرار بود (باشد): پس چه کس می‌دانست که من مرده‌ام؟ بودنِ نبودن [بودنی ناشی از نبودن یا بودنی به‌مثابه بودنِ یک غیبت یا غایب بودن]، این‌گونه است که من به صحنه وارد می‌شوم، آن هم به‌عنوانِ سوژه‌ای که با سرگشتگیِ مضاعفی جفت شده است که منتج از دوامی بالفعل یا حکمی صادق است که دانشِ او منقضی‌اش می‌کند، آن هم با گفتار یا دیسکورسی که در آن، مرگ است که مقومِ وجود است.

ژاک لاکان

اگر قرار باشد هر‌گونه نسبتی میان شعر و مرگ مورد تأمل قرار بگیرد، ضروری است ابتدا بر این نکته تأکید شود که انسان به عنوانِ …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۳ مجله وزن دنیا (مهر ۱۳۹۸) منتشر شده است.