ماه‌بی‌بی و مروارید<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

ماه‌بی‌بی و مروارید

کیهان بچه‌ها

۵ دقیقه مطالعه

sharebookmark

هادی سر شانه مریم زد و گفت:«چه‌کار می‌کنی؟»

- وای قلبم، ترسیدم، اَه... یه دقیقه ساکت باش ببینم چی می‌گن.

- فال‌گوش‌ ایستادن اصلاً کار خوبی نیست؛ ماه بی‌بی بفهمه از دستت ناراحت می‌شه.

این را گفت و دست مریم را کشید و به گوشه حیاط برد و آن‌جا زیر سایه درخت کُنار نشستند. مریم با قیافه در‌هم کشیده گفت:«وای از دست تو! نذاشتی همش رو بفهمم!»

- خب حالا، چی شده مگه؟

- هیچی ماه بی‌بی داشت به دایی علی می‌گفت:«ننه کی منو به پابوس آقا می‌بری؟ باید نذرم رو ادا کنم.» دایی علی هم گفت:«ننه دعا کن دست‌ و بالم باز بشه چشم. که تو اومدی و نتونستم بقیه حرف‌ها رو بشنوم.»

- واقعا! حالا چه‌کار کنیم؟

مریم سرش را روی پاهای داداشی گذاشت و روی علف‌های نرم باغچه دراز کشید، و به آسمان زل زد، چی داشت به ‌خدا می‌گفت.

هادی دستش را روی موهای خواهری گذاشته بود و نگاهش تا ته آسمان رفته بود. کبوترها را که دید …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳۱۴۰ مجلهٔ کیهان بچه‌ها (تابستان ۱۴۰۳) منتشر شده است.