مشرحیم با مشت محکم، روی فرش کوبید. سفیدی چشمانش مثل انار سرخ بود. لبش را که گزید، گوشه سبیلش لای لبهایش رفت و با هر نفس بلندی که کشید، سبیل مثل بادکنک توی هوا معلق مانده تکانتکان خورد. ثریا با کف دست به صورتش زد. چادر گلگلی را روی سرش مرتب کرد و یواشکی زیر لب گفت:«حاجیونس به دادم برس. این مرد شده عینهو زهرمار، با یه من عسلم نمیشه خوردش. از صبح که این خبرو شنیده همینطور به زمین و زمان توپ بسته و هرچی از دهنش میآد بار میکنه. دستم به جایی بند نبود. این شد که مزاحم شما شدم. شرمنده، تورو خدا حاجی، هرچی باشه شما باهم رفیق قدیمی هستین.» حاجیونس تسبیح فیروزهای را توی جیبش گذاشت. دستی به ریشش کشید و گفت:«دشمنت شرمنده همشیره. شما بفرمایین به کار و بارتون برسین تا ببینم حرف حساب مشتی چیه؟» ثریا سینی خالی چای را برداشت و با یک ببخشید اتاق را ترک کرد. حاجیونس کمی نزدیکتر نشست. یکپایش را زیر آن یکی پا گذاشت و دستش را روی زانو. گرهای میان ابروهای پرپشتش انداخت و با ناراحتی گفت:«صدات تا ده تا خونه اونورتر میرفت. این حرف قانونِ. تو چهکاره مملکتی که اجازه ندی کی بیاد و کی نیاد؟» مشرحیم که صورتش تا بناگوش از عصبانیت سرخ بود، سری تکان داد و با صدای بلندی گفت: «من اهل این روستام. کارهای این روستا به من هم ربط داره.» حاجیونس سری از تأسف تکان داد:«بله ربط داره، ولی این حرف قانونه.» مشرحیم دستانش را دور زانو گره زد و گفت:«تو رو به خدا، پای قانون رو وسط نکش حاجی. قانون چی؟! آخه این دختره که تا دیروز ننهباباش پزش رو میدادن که توی شهر داره درس میخونه، درد من و تو و صفر و حاجی و قنات و لایهروبی رو میفهمه. این دختره چشمش به فاضلاب بیفته دماغش رو میگیره. بوی فضولات …
ویژه مشترکین بینهایت
این نوشته را پسندیدی؟
اطلاعات چاپ
این نوشته در شمارهٔ ۳۱۳۹ مجلهٔ کیهان بچهها (تابستان ۱۴۰۳) منتشر شده است.