گنجشکهای خاطره بیم گریز چیست
من واژگون مترسک دشت جوانیام
پرویز خائفی
از آخرینباری که من، غلامحسین امامی، رضا پرهیزگار با پرویز و داریوش نوید گویی جمع شده بودیم، سه سالی میگذشت. به خانهی ایرج خدیش، خنکای بادی که میوزید و درخت سیبی که بر سرمان سایه میداد، پرویز را به یاد خانهی قدیمش در رکنآباد انداخت و به ایرج گفت همین دور و بر خانهای هم برای من پیدا کن! طفلی ایرج هم جدی گرفته بود و مدتها این بنگاه و آن بنگاه پیِ خانه میگشت. یک روز گفت به پرویز بگو پیدا کردم.
ـ چی رو؟
ـ خانه برای پرویز!
گفتم ای بابا، پرویز یک چیزی گفت دیگر دنبالش را نمیگیرد که. میخواست یادی کرده باشد از خاطرهی خوش آن خانهی مشرف به دره.
حالا، در بیمارستان، آخرین لحظات زیر خیمهی اکسیژن چه یادهایی از ذهن طنازش میگذشت؟ پاره یادهایی از دغدغهی همیشگیاش شعرهاش: وطنیهایها، عشقهای گریزان جوانی، دختران و همسری که …