بازخوانی تاریخ شعر معاصر ایران، ما را به نامهایی میرساند که در شایستگی و اهمیتشان، به شکل درخوری مداقه نشده است. اسماعیل شاهرودی، شاعر نخبه و تجربهگرا و پیشگام بیشک یکی از این نامهاست. شاهرودی که سالهای پایانی عمرش را در بیمارستان مهرگان سپری کرد و به سال ۱۳۶۰ در بیمارستان شریعتی چشم از جهان فرو بست، لاجرم مفهوم جنون را هم به ذهن تداعی میکند. حال آنکه در شعر شاهرودی نشانِ پررنگی از آنچه در عرف «دیوانگی» میخوانندش دیده نمیشود. اینبار در بخش «تعریف و تبصره» ضمن بررسی و مرور ارتباط کلی جنون با شعر و شاعری و شاعران، به پیگیری روند آشفتگی روانی این شاعر و نیز اهمیت رویکرد تجربهگرایانه و به نوعی ضدجریان او در شعر معاصر ایران پرداختهایم. هم به نقد روانکاوانهی شعرش نظری داشتهایم و هم برای سنجش احوالش در ایام آشفتگی شواهدی را پیگیری کردهایم، تا بدانیم آیا میان زیست و شعر و بیماری احتمالیاش میتوان پیوندهایی یافت، یا خصلتی دیگر در او و آثار و احوالش بوده که جبر زمانه ذیل عنوان «روانپریش» قرارش داده است.
تقریباً همهجا، جنون راه را برای ایدههای نو میگشود، جنون طلسمِ سنتهای ستوده و خرافات را میشکست. میدانید چرا مقدر بود جنون چنین کند؟ چیزی که آوا و سلوکش به غرابت و پیشبینیناپذیریِ حالاتِ اهریمنیِ آب و هوا و دریا باشد و از این رو، شایستهی همان خوف و تسلیم؟ چیزی که حاملِ آشکارِ نشانِ اجبارِ تامی بود از نوعِ تشنجاتِ فردِ مصروع که گویا دیوانه را در مقامِ نقاب و بلندگوی نوعی الوهیت داغ میزد؟ چیزی که در خودِ حاملِ ایده یا اندیشهی نو، احترام به خویشتن و ترس از خویشتن را بیدار میکرد و فورانِ وجدان در او میخفت و وامیداشتش تا پیامبر یا شهیدِ ایدهی خود شود؟ …