سارا و پادراز<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

سارا و پادراز

قسمت چهارم

کیهان بچه‌ها

۵ دقیقه مطالعه

sharebookmark

پادراز هم‌چنان از اتفاقاتی که برایش افتاده بود می‌گفت و سارا هر چه می‌پرسید، پادراز با خوش‌حالی بیش‌تری سعی می‌کرد جواب او را بدهد.

هیولا گفت:«من همیشه از دور آن‌ها را نگاه می‌کنم اما می‌دانم که از من می‌ترسند؛ پس سعی می‌کنم بدون این‌که من را ببینند، مراقب آن‌ها باشم تا حیوانات به آن‌ها آسیبی نرسانند. آن شبی هم که تو خواب بودی، گرگ‌ها می‌خواستند به تو حمله کنند؛ من خیلی آرام به آن‌ها نزدیک شدم که تو بیدار نشوی و نترسی. گرگ‌ها فرار کردند اما تو بیدار شدی و مرا دیدی.»

سارا با خوش‌حالی از پادراز تشکر کرد که جان او را نجات داده است و گفت:«راستی، داشتی راز هیولا شدنت را می‌گفتی.»

پادراز گفت:«راه کوهستان دور بود. من تمام آبی را که برده بودم در راه خوردم. وقتی به بالای کوه رسیدم، دیگر شب شده بود. به داخل غار رفتم و دیدم آب چشمه آن‌قدر نورانی است که غار را روشن کرده است.»

خیلی تشنه و خسته بودم و یادم رفت که باید تنها یک کف دست آب بنوشم و تا می‌توانستم از آن آب خوردم و از خستگی همان‌جا خوابیدم.

وق…

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳۱۳۱ مجلهٔ کیهان بچه‌ها (بهار ۱۴۰۳) منتشر شده است.