عباس آقا کوچولو پای درخت نارنج خم شده است و با دستهای کوچکش، با دقت شکوفههای تازه بهار را جمع میکند. او هر روز از باغچه خانهشان، با اجازه مادر، یک شاخه گل برای خانم معلم میبرد؛ اما فردا روز معلم است و میخواهد حاصل دسترنج خودش را برای معلم عزیزش ببرد.
