اکنون شما، ای افراد بشر! نام مرا میدانید... میخواهید چه صفتی دربارهی شما به کار برم؟ ای دیوانههای زنجیری! این افتخارآمیزترین عنوانی است که الههی دیوانگی میتواند به پیروان خود اعطا کند.
اراسموس-در ستایش دیوانگی
یک
بگوییم سرنوشت تراژیک یا سرنوشت محتوم؟ بگذریم از این که سخن گفتن از تراژدی شاید به سرعت «ادیپوس» را در ذهن تداعی کند و بعد توی ذهن بچرخد و برسد به فروید و تفسیرهایش از متن ادیپال و بعد لابد همین مفهوم است مبدأ پریشانیهای روان آدمی. این که اسماعیل شاهرودی، یکی از تجربهگراترین شاعران صد سال اخیر، با شبههی ابتلا به جنون در آسایشگاه روانی از دنیا رفت باید مفهومی بیش از اینها داشته باشد. ربطی به سرنوشت هم ندارد شاید. یعنی سرنوشت شاهرودی معنای فاتالیستی ندارد؛ این تقدیر کاملاً دترمینیستی است. پیشانینوشتی اسطورهای نیست، ماحصل گیر افتادن آدم نامتعارف است در محاصرهی خشونتبار عرف. قرنطینه شدن او، قرنطینه شدن شاعر است در جامعهای که نامتعارفها را برنمیتابد؛ جامعهای که چنان روی خوشبینی واهی خود تعصب میورزد که بدبینها و شکاکها را طرد میکند؛ جامعهای که به زبان سست معیار خودش معتاد است و شکستن نحو و بلاغت آن را هذیان میخواند و کسی را که به این زبان سخن بگوید به جرم هذیانگویی محکوم میکند و از دایرهی ارتباط اجتماعی بیرونش میفرستد. شاهرودی شاید، و حتی قطعاً، …