حرف آخر بابام<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

حرف آخر بابام

قسمت هفتم

کیهان بچه‌ها

۸ دقیقه مطالعه

sharebookmark

خلاصه قسمت قبل:

داستان را تا جایی خواندید که کله‌قیچی زاده، سر بابای علی رو کلاه گذاشته بود و هر چه داشت را برده بود. پلیس هم، بابای علی را دستگیر و به زندان برد. بعد از آزادی و فوت عمه، مقداری طلا به آن‌ها رسید و یک خانه که سهم بابای علی و عمویش بود. اما عمو هم در مورد بنچاق و تفکیک سند، دروغ گفته بود و بابا دنبالش رفت.

و حالا ادامه ماجرا

ظهرها برای صرف ناهار می‌آمدم خانه ولی اگر پخش آگهی‌ها دور از خانه بود، ناهار را با کیک و شیر کاکائو سر می‌کردم. آن روز غروب وقتی خانه آمدم کبودی را سمت راست صورت بابام دیدم. مامانم داشت با پنبه، بتادین به صورت بابام می‌زد.

بابام جواب سلامم را که داد گفتم:«بابا با کی دعوا کردین؟»

مامانم گفت:«غیر از عموی نامردت کی این کارو می‌کنه؟»

بابام گفت:«چند تا کشیده بهش زدم. همسایه‌ها نذاشتن برم جلو.»

گفتم:«اگه صبح با شما بودم، حال عموجان رو جا می‌آوردم.»

مامانم در شیشه بتادین را بست و گفت:«بهش گفتی رفتم شهرداری همه حرفات دروغه؟»

- مرتیکه پدر سوخته می‌گه بذار خیالتو راحت کنم؛ از این دو تا آپارتمان یه آجرشم به تو نمی‌رسه.

مامانم گفت:«حرف مفت زده. مدارک داری، قاضی انحصار ورثه وقتی ببینه شما دو برادر و یه خواهر هستین، ثروت خواهرت رو به طور مساوی بین شما تقسیم می‌کنه.»

- به این راحتی که می‌گی نیست. باید گواهی فوت خواهرم و شناسنامه المثنی خواهرم رو به منشی دادگاه انحصار ورثه بدم تا ضمیمه پرونده کنه.

- من فردا می‌رم شناسنامه خواهرت رو و گواهی فوتشو از برادرت می‌گیرم و برابر اصل می‌کنم.

- مگه می‌ده. صبح رفتم همین‌ها رو بگیرم که دعوا و کتک کاری شد.

- خدا عذابش رو زیاد کنه، حالا چه کار می‌کنی؟

- رفتم حل اختلاف محل. به قاضی مشاور هـمه چـیز را گفــتم. قاضی که دلش برام سوخته …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳۱۲۶ مجلهٔ کیهان بچه‌ها (زمستان ۱۴۰۲) منتشر شده است.