یک بود یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. توی یک فروشگاه بزرگ سبزیجات، لابهلای آنهمه میوه و سبزی خوشرنگ و لعاب، یک هویج خجالتی بود که خودش را پشت بقیّه قایم میکرد. چون فکر میکرد که خیلی کج و کوله و زشت است.
هویج خجالتی، وقتی صدای خریدارها را میشنید که از صاف و قلمیبودن خیار یا زرد و …