عماد حسابی گرسنه و خسته بود. نه غذایی داشتند، نه پولی که بتوانند با آن، چیزی برای خوردن تهیه کنند. شکمش به سروصدا افتاده بود. رنگ چهرهاش زرد شده بود؛ آفتاب داغ هم، پوستش را سوزانده بود. با صدای اذان، به سمت مسجد حرکت کرد. به لباسهایش نگاهی کرد، پایین لباسش ریشریش شده بود و …
این نوشته را پسندیدی؟
اطلاعات چاپ
این نوشته در شمارهٔ ۳۱۲۶ مجلهٔ کیهان بچهها (زمستان ۱۴۰۲) منتشر شده است.