مادر مرا برداشت. جلوی آینه، روی سرش انداخت. مرتب کرد. زیر گلویش گره زد و گفت:«من آمادهام!»
پدر از روی چوب لباسی، بابا کتی را برداشت. جلوی آینه پوشید. بابا کتی، با خنده سری تکان داد.
پدر از داخل آینه نگاهی به بچهها انداخت و گفت:«خب... هر کس آماده است، بیاد بریم سوار ماشین بشیم.»
بچهها سمت در دویدند و گفتند:«ما آمادهایم!»
فریبا کوچولو بالا پرید و گفت:«مامانفروغالسادات، منم برم؟»
گلناز خانم، ابروانش را در هم کشید. تند به فریبا …