عمو روح‌الله | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

عمو روح‌الله

کیهان بچه‌ها

۳ دقیقه مطالعه

sharebookmark

مادر مرا برداشت. جلوی آینه، روی سرش انداخت. مرتب کرد. زیر گلویش گره زد و گفت:«من آماده‌ام!»

پدر از روی چوب لباسی، بابا کتی را برداشت. جلوی آینه پوشید. بابا کتی، با خنده سری تکان داد.

پدر از داخل آینه نگاهی به بچه‌ها انداخت و گفت:«خب... هر کس آماده است، بیاد بریم سوار ماشین بشیم.»

بچه‌ها سمت در دویدند و گفتند:«ما آماده‌ایم!»

فریبا کوچولو بالا پرید و گفت:«مامان‌فروغ‌السادات، منم برم؟»

گل‌ناز خانم، ابروانش را در هم کشید. تند به فریبا …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳۱۲۶ مجلهٔ کیهان بچه‌ها (زمستان ۱۴۰۲) منتشر شده است.