خلاصه قسمت قبل
داستان را تا جایی خواندید که بابای علی به خانه آمد و داستان چگونگی کار کردن و به زندان رفتنش را تعریف کرد و گفت که چگونه کله قیچی سر او را کلاه گذاشته و پولهایش را گرفته...
و حالا ادامه ماجرا
آقای کله قیچیزاده فرمی را امضا کرد و گفت:«یوناخان امری نداری؟»
- بنا بود زعفران و زرشک برام بیاری، حتما زعفرانها توی راهه؟
- خیالت راحت باشه تا دوماه دیگه ازمیر هستم. من برات زعفران و زرشک مییارم.
سیصد تا اسکناس تراول چک پنجاه هزار تومانی شمردم و بهش دادم. گفتم:«اینو بده همسرم تا بیپول نمونن.»
نامرد پول رو گرفت و گفت:«رسیدم تهران خونه نمیرم. امانتی رو میدم خانمت بعدش میرم خونه.»
گفتم:«بابا چرا زندون افتادی؟»
گفت:«وقت گرگ و میش صبح، بار تریلی تخلیه شد و از انبار ابریشم ازمیر خارج شدیم. از جلوی انبار تا شهر ازمیر ده کیلومتر راه بود. شهر ازمیر چشم اندازهای زیبا و دلنوازی داشت که از دور خودنمایی میکرد نجات میگفت که ازمیر ترکیه کوچکی است و مجموعه کامل از تمام زیباییهای کشور ترکیه را در بردارد.
نجات، بچه سوریه بود چهلساله به نظر میرسید. ساعتی بعد از شهر ازمیر وارد اتوبان شهر بورسا شدیم. خورشید در سمت شرق بود و آهستهآهسته بالا میآمد. پاره ابر سفیدی که در آسمان پرسه میزد در میان آتشی که نور صبحگاهی افروخته بود، میسوخت. مرسدس بنز نو کانتینردار با صدای نرم و پرشتاب سینه جاده را میشکافت و پیش میرفت. رادیو روشن بود و آهنگهای ابراهیم تاتلیس را پخش میکرد.
دقایقی بعد به کنار دریای مرمره رسیدیم. دریا با رنگ سبز روشن شفابخش خستگیام بود. نجات علاوه به زبان عربی، به زبانهای فارسی و ترکی تسلط داشت. مرد میانسالی بود با قد بلند و صورت سبزه که به سیاهی میزد. قیافه مرموزی …