۱. به زبانِ شعر فکر میکنم و با شمشیرِ بُرّانِ واقعیت زندگی! شمشیر، زبان از کام بیرون میکشد و شعر در هیاهوی زندگی گم میشود؛ واقعیت همین است. به دیوارها نگاه می کنم که شعارهای دیروزی رنگِ رخ باخته و به خطوط نامفهومی بدل شدهاند که از میانشان یک سطر آزادی، یک جمله حالِ خوش و یک کلمه امید پیدا نیست. حالا تو انگار کن که شعر چرا باید حالش خوش باشد و اصلاً «باشد» در این زمانهی عسرت.
۲. به شعر فکر میکنم که از سریر فرمانروایی، پلهپله پایین کشیده شد و امروز، اگر زمزمهی «سازی» گاهی یا لانگشات «دوربینی» راهی برایش باز نکند که گوشه و کنارِ هنر بپلکد و دستآخر منّتوار نگویند «شاعر آواز» یا «سینمای شاعرانه!» ردی و یادی از نشانش نیست. اصلاً انگار نه انگار که این حکمتِ دیرین، …