آرزو<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

آرزو

کیهان بچه‌ها

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark

هرچه تلاش کردم و زور زدم، در باز نشد. اگر دیر می‌رسیدم، آقای ناظم به حسابم می‌رسید. معلم انشا هم حسابی از دستم ناراحت می‌شد و اجازه نمی‌داد سر کلاس بروم. خواستم مادر را بیدار کنم‌ که در را برایم باز کند؛ اما دلم نیامد، می‌دانستم بیچاره تا دیروقت بیدار مانده است.

از این‌که دیر می‌رسیدم و زنگ انشا را از دست می‌دادم، بدم می‌آمد. تا نصف شب بیدار مانده و توی ذهنم تمرین خواندن انشا و چیدن جملات کنار هم کرده بودم؛ اما مثل این‌که در، خیال باز شدن نداشت‌. تمام قسمت‌های چوبی و پوسیده‌اش از سرما یخ بسته بود. قندیل یخی از کلونش آویزان بود. تندتند با دست قندیل یخی را شکستم و لگد …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳۱۲۵ مجلهٔ کیهان بچه‌ها (زمستان ۱۴۰۲) منتشر شده است.