کوچه تاریک و باریک!
شب بود و مرد نابینا، مشک آب بر دوش، به خانه میرفت درحالیکه در یک دستش عصا و در دست دیگرش فانوس داشت.
رهگذری که از کار او تعجب کرده بود طاقت نیاورد، جلو رفت و گفت:«پدر آمرزیده، اگر نابینایی چراغ و فانوس به چه کارت میآید!؟»
مرد خندید و گفت:«فرزندم، کوچه تاریک است و باریک؛ میترسم در نبود چراغ، به من تنه بزنند و مشک آبم …