خلاصه قسمت قبل:
داستان را تا جایی خواندید که علی برای مامانش کار پیدا کرده بود؛ اما یک روز به مادر علی اطلاع دادند در جایی که کار میکرده، دو تا زنجیر گم شده و به مادر علی تهمت دزدی زدند.
و حالا ادامه ماجرا
میگفت:«خانم حیدری دو تا زنجیر طلا رو از توی میز توالت خانم برداشته.»
و نگاهش را آرامآرام توی چشمهایم ریخت و آهسته گفت: «خانم حیدری اگه زنجیرها رو برداشتی بده، من صداشو در نمییارم.»
گفتم:«من دزد نیستم. کارت ملی و شناسنامهام رو بدین، از این خراب شده برم.»
- تا تکلیف زنجیرها معلوم نشه از کارت ملی و شناسنامه خبری نیست.
رفتـم گـل گاوزبان دم کردم. یک لیوان به مامانم دادم. بعد دستهایش را بوسیدم و گفتم:«مامان خوبم، از قدیم گفتن طلا که پاکه، چه منتش به خاکه. بالاخره معلوم میشه که شما بیگناه هستین.»
ساعت ۸ صبح بود. میخواستم سرکار بروم ولی دلواپس و نگران بودم. دو شب بود که مامانم نماز شب میخواند. دعا میکرد و میگفت:«خدایا منو رو سفید کن.»
ناگهان تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم مردی که پشت گوشی بود گفت: «سروری هستم با خانم حیدری کار دارم.»
گوشی را به مامانم دادم. خوشحالی صورتش را پر کرد. گوشی را گذاشت و گفت:«دو روز قبل از اینکه برم تو اون آپارتمان کار کنم، دختر صاحبخانه، اتاق رو جارو کرده. خانم حالا یادش آمده که زنجیرهای طلا ممکنه تو کیسه جاروبرقی باشه. وقتی کیسه جارو رو خالی میکنه زنجیرها رو میبینه.»
آقای سروری از مامانم معذرت خواهی کرد و گفت:«بیا سرکارت، مزد دو روزی که کار نکردی رو میدم.»

مامان قبول نکرد. رفت شناسنامه و کارت ملیاش را گرفت و در شرکت خدمات منزل دیگری مشغول کار شد.
از وقتی دست مامانم درد میکرد برگههای آگهی بیشتری پخش میکردم. تند و سریع برگههای آگهی را …