ملی یک ملخ کوچولو بود که دلش میخواست برای تشکّر از مادرش بهترین هدیه را به او بدهد. برای همین با اجازهی مادر از خانه بیرون رفت. از ساقه گُل رُز بالا رفت تا خوب اطرافش را ببیند و بهترین هدیه را برای مادرش پیدا کند. کفشدوزک روی برگ گُل رُز نشسته بود تا ملی را دید سلام کرد و پرسید:«دنبال چی میگردی؟»
ملی سلام کرد و گفت:«دنبال یه هدیهی خوب برای مادرم میگردم.»
کفشدوزک کمی فکر …