خلاصه قسمت قبل
داستان را تا جایی خواندید که علی و حسین برای کمک خرج خانواده، سر کار رفتند؛ اما با درگیری که پیش آمد حسین اخراج شد و علی هم به خاطر او کارش را رها کرد.
علی توانست با آشنایی که داشت برای حسین در مغازه کار پیدا کند و خودش هم در بهزیستی با آقای دکتر ربیعی آشنا شد که نه تنها به او مبالغی پول به عنوان هدیه داد بلکه از علی خواست که به مادرش بگوید برای کار به بیمارستانی که دکتر کار میکند برود
و حالا ادامه ماجرا
از مطب بیرون آمدم. انگار خدا دنیا رو بهم داده بود. از بس خوشحال بودم، آسانسور را فراموش کردم و از پلهها آمدم توی پیاده رو. پریدم هوا و گفتم:«زنده باد خودم که کار مامانم را درست کردم.»
داروها را از داروخانه گرفتم و به خانه رفتم. بعد با خوشحالی همهچیز را به مامانم گفتم اما مامانم حالش خوب نبود و از حرفهایم چیزی نفهمید. لبهایش خشک بود و صورتش داغ، انگار در آتش تب میسوخت. قلبم تاپتاپ صدا داد. بعد زانوهایم لرزید. گفتم:«مامان بلند شین بریم دکتر حالتون خوب نیست.»
سرفهاش که آرام شد گفت:«داروها رو که بخورم حالم خوب میشه.»
لیلا خانم آمد. همسایه طبقه بالا بود. با مامانم دوست بود. سومین شب بود که به دیدن مامانم میآمد. زن سالمند سرحالی بود. پسرش طبقه دوم آپارتمان را برایش رهن و اجاره کرده بود.
سلام توی دهانم بود که لیلا خانم گفت:«حال مامانت چهطوره؟»
گفتم:«حالش خوب نیست. میخوام برم دنبال دایی تا ببریمش دکتر.»
لیلا خانم نگاهی به رنگ روی مامانم کرد و گفت:«زودتر برو. دکتر باید مامانت رو ببینه.»
به جز داییام، کسی را در تهران نداشتیم. داییام مرد مهربانی بود. او یک آپارتمان به طور نقد و اقساط خریده بود.
سه سال قبل هم با دوستش اکبرآقا شریک شده بود و یک مغازه کبابی باز کرده …