هوا سرد شده بود. برف آرام آرام میبارید. جنگل، معروف به جنگل سرسبز، با آمدن زمستان، سفیدپوش شده بود. در جنگل سرسبز، حیوانات زیادی با هم زندگی میکردند. هر روز هم با روشن شدن هوا، بچهها از خانه بیرون میرفتند و در وسط جنگل با هم بازی میکردند. اما آن روز خبری از بچهها نبود؛ چون برف زمستانی همهجا را سفیدپوش کرده بود. تنها پدرها بودند که در آن هوای سرد، بیرون از خانه، دنبال غذا میرفتند. خانواده خرگوش هم در آن جنگل زندگی میکردند. آنها دو بچه به نامهای گوشدراز و گوشواره داشتند. گوشدراز پسری کنجکاو و دلسوز و گوشواره، خواهر کوچکش، بازیگوش بود.
آنها در روز سرد برفی فقط اجازه داشتند که از پنجره به بیرون نگاه کنند و از بارش برف لذت ببرند؛ اما گوشدراز خیلی دوست داشت از خانه بیرون برود و در میان برفها بازی کند.
مادر بچه خرگوشها مشغول پختن سوپ هویج بود. بوی سوپ هویج همه جای خانه را پر کرده بود. گوشدراز به آشپزخانه رفت و گفت:«مامان! من میخوام برم برف بازی کنم.»
مادر بدون آن که سرش را برگرداند، گفت:«نه، هوا سرده.»
گوشواره هم بالا و پایین پرید و گفت:«منم میخوام. منم میخوام.»
مادر دست از کار کشید و رو به هر دوی آنها کرد و گفت:«هوا سرده و تو این هوا حتماً سرما میخورین.» گوشدراز با اخم نگاهی به گوشواره انداخت و از آشپزخانه بیرون رفت. بعد رفت کنار پنجره نشست و به بارش برف نگاه کرد. هر وقت …