خیاط و کوزه
پسر وقتی ناراحتی پدرش را دید با تعجب پرسید:«بابا چیزی شده؟»
بابا آهی کشید و گفت:«بله پسرم، خیاط تو کوزه افتاد!»
پسر که از جواب بابا خندهاش گرفته بود گفت:«مگه خیاط سنگه که تو کوزه بیفته!؟»
بابا سری تکان داد و گفت:«منظورم اینه که از دنیا رفته، راستش رو بخوای او برای سرگرمی کوزهای داشت و هر روز به ازای مردههایی که از مقابل دکانش تشییع میشدن سنگریزهای در اون میانداخت. دیشب مرگ سراغ خودش هم اومد و به قول خودش در کوزه افتاد!»

فرمانده و مرد خیاط
فرمانده …