خلاصه قسمت قبل
داستان را تا جایی خواندید که بابای علی برای به دست آوردن کار به ترکیه رفت و علی و مادرش را تنها گذاشت. بعد از رفتن بابا، صاحب خانه، اجاره خانه را بالا برد. علی برای کمک به مادر سر کار رفت. آقای نوری برگههای آگهی را به او و حسین میداد که پخش کنند و در آنجا بود که با حسین آشنا شد. حسین عقبمانده ذهنی بود. جوانها با دیدن حسین، مزاحم او میشدند و اذیتش میکردند. علی با دیدن این صحنه عصبانی میشود و با آن جوانها در گیر میشود .
و حالا ادامه ماجرا
ناگهان آقای انوری آمد. همچنان که عصبانی بود به حسین گفت: «من خُل نمیخوام. برگه آگهی پخشکن میخوام.»
و با قد بلندش خم شد برگه را از توی ساک کهنه حسین برداشت و به من داد و گفت:«اینها رو تو پخش کن.»
حسین رنگ صورتش مثل گچ شد. انگار فهمیده بود که کار خطایی کرده است.
گفتم:«آقای انوری تا ده دقیقه قبل حسین، برگه پخش میکرد اجازه بدین خودش اینها را پخش کنه.»
همان جوانی که بهم گفت که صورتت را بادمجانی میکنیم، جلو آمد و گفت:«آقا این پسر راست میگه اجازه بدین حسین کارش را بکنه ما دیگه مزاحمش نمیشیم.»
آقای انوری اعتنایی نکرد و رفت. دویدم دنبالش و گفتم:«آقای انوری آقای...»
سر برگرداند و گفت:«بله.»
گفتم:«اگه حسین کار نکنه منم کار نمیکنم.»
توی صورتم نگاه کرد و گفت:«از کی تا حالا سنگ حسین رو به سینه میزنی؟»
گفتم:«از وقتی مردم بیرحم شدن.»
گفت:«به درک که کار نمیکنی. فردا بیا پولت رو بگیر.»

حسین در جایش ایستاده بود. پکر بود. گیج بود. دستی به شانهاش زدم و گفتم:«داداشی از اینجا بریم؟»
گفت:«باشه داداشی بریم.»
در طول دو هفتهای که با حسین آشنا شده بودم، داداشی صدایم میکرد. من هم به او میگفتم داداشی. هنوز که هنوز است نمیدانم حسین از روی …