حرف آخر بابام<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

حرف آخر بابام

قسمت سوم

کیهان بچه‌ها

۸ دقیقه مطالعه

sharebookmark

خلاصه قسمت قبل

داستان را تا جایی خواندید که بابای علی برای به دست آوردن کار به ترکیه رفت و علی و مادرش را تنها گذاشت. بعد از رفتن بابا، صاحب خانه، اجاره خانه را بالا برد. علی برای کمک به مادر سر کار رفت. آقای نوری برگه‌های آگهی را به او و حسین می‌داد که پخش کنند و در آن‌جا بود که با حسین آشنا شد. حسین عقب‌مانده ذهنی بود. جوان‌ها با دیدن حسین، مزاحم او می‌شدند و اذیتش می‌کردند. علی با دیدن این صحنه عصبانی می‌شود و با آن جوان‌ها در گیر می‌شود .

و حالا ادامه ماجرا

ناگهان آقای انوری آمد. هم‌چنان که عصبانی بود به حسین گفت: «من خُل نمی‌خوام. برگه آگهی پخش‌کن می‌خوام.»

و با قد بلندش خم شد برگه‌ را از توی ساک کهنه حسین برداشت و به من داد و گفت:«این‌ها رو تو پخش کن.»

حسین رنگ صورتش مثل گچ شد. انگار فهمیده بود که کار خطایی کرده است.

گفتم:«آقای انوری تا ده دقیقه قبل حسین، برگه پخش می‌کرد اجازه بدین خودش این‌ها را پخش کنه.»

همان جوانی که بهم گفت که صورتت را بادمجانی می‌کنیم، جلو آمد و گفت:«آقا این پسر راست می‌گه اجازه بدین حسین کارش را بکنه ما دیگه مزاحمش نمی‌شیم.»

آقای انوری اعتنایی نکرد و رفت. دویدم دنبالش و گفتم:«آقای انوری آقای...»

سر برگرداند و گفت:«بله.»

گفتم:«اگه حسین کار نکنه منم کار نمی‌کنم.»

توی صورتم نگاه کرد و گفت:«از کی تا حالا سنگ حسین رو به سینه می‌زنی؟»

گفتم:«از وقتی مردم بی‌رحم شدن.»

گفت:«به درک که کار نمی‌کنی. فردا بیا پولت رو بگیر.»

1

حسین در جایش ایستاده بود. پکر بود. گیج بود. دستی به شانه‌اش زدم و گفتم:«داداشی از این‌جا بریم؟»

گفت:«باشه داداشی بریم.»

در طول دو هفته‌ای که با حسین آشنا شده بودم، داداشی صدایم می‌کرد. من هم به او می‌گفتم داداشی. هنوز که هنوز است نمی‌دانم حسین از روی …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳۱۲۲ مجلهٔ کیهان بچه‌ها (پاییز ۱۴۰۲) منتشر شده است