اگر فیلمی دربارهی مرد پنجاه وچندسالهی فلک زده و بیکارشدهای می ساختید که فرصتی بزرگ برای از سر گرفتن مسیر شغلی نصیبش شده، صحنهی اول فیلم ممکن بود این باشد: صبح اول هفتهای در ماه آوریل، خنک و آفتابی. نسیم روح بخشی از رودخانهی چارلز در کمبریجِ ماساچوست میوزد. مرد ــ با مویی جوگندمی که خوب کوتاه نشده، عینک کائوچویی، پیراهن مردانه ــ سوباروی اوتبَک خودش را در پارکینگ پارک میکند و با دستهای عرق کرده کوله پشتی لپتاپیِ سادهاش را برمیدارد و به سمت درِ ورودی ساختمان قدیمی آجرقرمز بازسازی شدهی پرزرق وبرقی راه میافتد. پانزدهم آوریل سال ۲۰۱۳ است و آن مرد من هستم. میروم که اولین روز کاریام در هاب اسپات را شروع کنم؛ اولین بار در عمرم که قرار است جایی غیر از تحریریهی مجله کار کنم.
هاب اسپات چند طبقه از این ساختمان قرن نوزدهمی را اشغال کرده. ساختمان یک وقتی کارخانهی مبل سازی بوده و حالا مطابق کلیشهی محیط کاری استارت آپهای فناور بازسازی شده: تیرکهای بیپوشش سقف، شیشههای مات، تالاری بزرگ و آثار هنری مدرن آویخته به دیوارهای لابی. آسانسور که به طبقهی سوم نزدیک میشود، فشار عصبی و آدرنالین را حس میکنم. بخشی از من هنوز باورش نمیشود خودم را تا اینجا رسانده باشم. نُه ماه پیش بدون هیچ تشریفاتی از کارم در مجلهی نیوزویکِ [۱] نیویورک برکنار شدم. میترسیدم دیگر هیچ وقت کار پیدا نکنم. اما حالا قرار است نیروی بازاریابیِ یکی از بهترین استارتآپهای فناور ساحل شرقی آمریکا شوم. فقط یک مشکل جزئی وجود دارد: هیچ سررشتهای از بازاریابی ندارم. موقع مصاحبه، این موضوع چندان مهم به نظر نمیرسید اما الان که وقت کار شده کمی دودل شدهام.
یادم میآید هاب اسپات از جذب من ذوق زده به نظر میرسید و از این یادآوری …