مادر، قابلمه سفالی محبوب خود را با احتیاط از طاقچه بالایی آشپزخانه پایین آورد و آن را کنار دیگر ظرفها گذاشت. چراغ خوراکپزی را تمیز و پر از نفت کرد و رو به من کرد و گفت:«عصر که از مدرسه به خونه اومدی برو مغازه، امشب شام آبگوشت داریم.»
خرید نان وظیفه من بود؛ اما روزی که آبگوشت داشتیم، من به جای پدر به مغازه میرفتم. در محله ما نان سنگکی نبود، پدر سبد نان را برمیداشت، سوار دوچرخهاش میشد و میرفت. هرگز نفهمیدیم که آن نان سنگکی کجا بود؛ اما از محله ما خیلی دور بود چون رفت و آمد پدر دو سه ساعتی طول میکشید. مادر آبگوشت را در ظرف سفالی و روی شعله کم چراغ خوراکپزی بار میگذاشت. بوی خوش آن تمام کوچه را پر میکرد. برای ما بچهها هم، گوشت با استخوان در نظر میگرفت. پدر هنگام کوبیدن آبگوشت استخوانهایی را که هنوز مقداری گوشت داشت، به ما میداد. همه ما از بزرگ و کوچک عاشق آبگوشت بودیم؛ ولی از وقتی که یادم میآید شبی نبود که ما آبگوشت داشته باشیم و به کام ما بچهها تلخ نشود.
صورت حساب با چرتکه
من از این که جای پدر، به مغازه میرفتم خیلی خوشحال بودم. هرکس هر چیزی میخرید. مثل پدر، چرتکه را برمیداشتم مهرهها را بالا و پایین میکردم و قیمت خرید را میگفتم. البته از چرتکه چیزی نمیدانستم. همیشه تعجب میکردم پدر که سواد خواندن و نوشتن ندارد چهطور با عقب و جلو بردن مهرهها به مشتری میگوید، مثلا حساب شما شد ۲۰ تومان!
روزی آقایی آمد؛ فقط یک قلم جنس خرید. من چرتکه را روی پیشخوان گذاشتم و شروع کردم به بالا و پایین کردن مهرههای آن.
آقا گفت:«پسر، تو اصلا کار کردن با چرتکه رو میدونی. یه قلم جنس که چرتکه نمیخواد.»
پدر به چرتکهاش خیلی علاقه داشت و همیشه …