قدرت عجیب! | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

قدرت عجیب!

کیهان بچه‌ها

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark

صدای "الله اکبر" اذان، از بلندگوی مسجد بلند شد. محمدعلی درِ شبستان را قفل کرد و گفت: "بعد از نماز مغرب و عشا، سریع به شبستان بیایین، تا اومدن دیگران، نیم‌ساعت وقت دارین که تمام کارها رو انجام بدین."

کلید را به دست مهدیه داد و گفت: "بیا آبجی! بذار داخل کیفت، مراقب باش گم نشه. من باید برم. امشب من مکبّرم."

دختر کوچولو کنار نقاشی‌اش ایستاد. داداش علی، با لباس نظامی کنار خواهرش ایستاد.

زهرا تابلوی "به نمایشگاه نقاشی و کاردستی بچه‌های محله‌ ایران خوش آمدید!" را جابه‌جا کرد. دور تا دور شبستان را نگاه کرد و زیر لب گفت: "خب... تمام نقاشی‌ها را که به دیوار زدیم."

کنار میز بزرگ سمت راست شبستان ایستاد و ادامه داد: "تموم کاردستی‌ها رو هم، که این‌جا گذاشتیم."

به سمت بچه‌ها برگشت و با …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳۱۲۲ مجلهٔ کیهان بچه‌ها (پاییز ۱۴۰۲) منتشر شده است.