شخصیت علمی توماس آکویناس تحت کشاکش گذشته و آینده تعیین میشود. گویی او کسی است که در قرب و بُعدِ روحِ علمی، فرصت یافته تا جایی حوالی نیمۀ قرن سیزدهم بر روی کرۀ زمین زندگی کند. فلسفه با هر فیلسوفی غبارِ غفلت از آثار گذشتگان میزداید و تاریخ را نو میکند؛ چنانکه هومر باید اُدیسهای دگرباره به زبان آورد، افلاطون به طلوعِ تازهای از خورشید خیره میماند و ارسطو زمین را خلقِ دیگری میبیند. با خواندنِ فلسفه، آینده به صدا در میآید اما تنها گوشهای تیز، میتوانند صدای آیندگان را بشنوند و از غم و شادیِ آنها متأثر شوند. کرانههای گذشته و آینده ناپیداست و فلسفه بهناچار همواره باید در «اکنون» خود را استوار سازد. کرانهها در تاریکی فرو میروند و از همین رو است که هر صدایی بیدوام است. اما بهراستی از دلِ تاریکی، «کرانه» چگونه پدید آمده است؟
این پرسش، محکِ فلسفه است و با آن میتوان روایتی دراماتیک از تاریخِ فلسفه به دست داد. فیلسوف تحققِ امرِ محالی را به پرسش میگیرد که از قضا محقق شده است. همۀ دورانها واکنشی به این یگانه پرسش هستند. ذاتِ فلسفه، پاسداری از این پرسش است، چنانکه گویی در تقویم این ذات، «نه اخلاف وجود داشتهاند و نه اسلاف» [۱]، بلکه برعکس، حرکتِ ذاتِ فلسفه مسبب اختلافِ دورانها میشود. ذاتِ فلسفه محال است، آنسان که عدهای طرحِ ذات را برای آن منتفی دانسته و زمانۀ ما را ریگی در برهوتِ بیمعنا و بیانتهای زمان تلقی کردهاند و دقیقاً از این رو است که هر مطالعۀ تاریخی به خودی خود میتواند شایستۀ پژوهش شود. اگرچه این کشف در عصر جدید رخ داده و انسان علیه هر پیشدادگی شوریده است اما مشخصاً رنسانس متعهدانه خود را نقطۀ سرآغاز میداند؛ در رنسانس فاصلۀ میان انسان و پرسش برداشته …