مقدمه
در اندیشۀ توماس آکویناس شاهد تمایز میان غایتهای ناسوتی و لاهوتی هستیم و بر همین اساس در این دستگاه فکری همواره درآمیختن طبیعی و ناسوتیبودن سیاست عمومی و خاصیت فراطبیعی رستگاری مطمح نظر است. در سدههای چهارده تا شانزده رابطۀ سلسلهمراتبی میان دو غایت بالا مسئلهای بود که اذهان قاطبۀ متفکرین را به خود مشغول کرده بود و بحرانی را به راه انداخت. بحران مذکور جنبههای مختلفی داشت: ۱. از سویی از دیرباز مفهوم طبیعت و تلقی آن در مقام امکانی برای راهبردن به خیر جمعی مطرح بود؛ ۲. کلیسا نیز مرجعیتی به شمار میرفت که واسطۀ رستگاری بود و بدین واسطه در مقام نهادی زمینی مشروعیت پیدا میکند؛ ۳. سنت در مقام لنگرگاهی برای مراجع اقتدار، عقلانیت، لاهوتیات و امور ناسوتی به شمار میرفت؛ ۴. ایمان راستکیشانه نیز با گفتمان هنجارآفرین خود دربارۀ حقیقت یکی از جنبههای همیشهحاضرِ این ماجرا بود؛ و در آخر نیز باید به این نکته اشاره کرد که در این بحران تلاش شد تا ایمان همهگیر و پایههای مسیحیت محکم شود. در این مقاله سعی میشود به دو جنبۀ اصلی این ماجرا توجه شود و به این نکته خواهیم پرداخت که با توجه به اقتباسی که در آن ایام از فلسفۀ سیاسی ارسطو صورت گرفته بود، این دو جنبه باهم گره خوردهاند، یعنی از سویی به خوانش توماس آکویناس از این فلسفۀ سیاسی خواهیم پرداخت و از دیگر سو خواهیم دید که مارسلوس پادوایی [۱] چه خوانشی از این ماجرا به دست داده است. وقتی به خوانشهای آکویناس و پادوایی نظر میاندازیم، شاهد این قضیه هستیم که هردو، نمایندۀ دو خوانش مختلف از تلقی مسیحی-ارسطویی از خیر عمومی هستند. خوانشی که الهیات تومایی از خیر عمومی و سعادت به دست داده بود، در اندیشۀ مارسلوس جای خود را به طبیعیشدنِ …