مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ كَتَبْنَا عَلَى بَنِی إِسْرَائِیلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی الْأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعًا وَمَنْ أَحْیَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعًا
مائده، ۳۲
قاطبۀ ما انسانهای عادی، بهویژه آنان که نقش خردمندان را بازی میکنیم، حتی خیال «کشتن» یک انسان را هم نمیتوانیم به خود راه بدهیم. صحبتکردن دربارۀ چنین چیزی میتواند بهمراتب زشتتر و زنندهتر از فکر و خیالش باشد. با این حال «کشتهشدن» یکی از رایجترین و انگار ضروریترین پدیدارهای زندگی هر روز ما است. این را میتوان از آمار مرگومیرهای بهاصطلاح «غیرطبیعی» در کل جهان فهمید؛ روزانه انسانهای بسیاری بهانحاء مختلف کشته میشوند، در نزاعهای مستمر میان دو دولت همواره متخاصم -درگیریهایی که با وسواس بسیار اسمش را جنگ نمیگذاریم-، در تصادفهای رانندگی که بیآنکه قاعدهای در کار باشد، هیچوقت به صفر نمیرسند، در بیماریهای فراگیری که حالا دیگر رسماً ساخته میشوند، در همۀ اینها و بیشتر، بهنحوی مستمر انسان «کشته میشود» اما این تعبیر، درست یک ساز و کار انکار زبانی است؛ انسانها بهسادگی کشته نمیشوند، بلکه آنها را بهنحو لازمی میکشند. در این ساز و کار زبانیِ انکار، آنکه میکشد، پیوسته از قلم میافتد. اینجا چیزی بیش از توطئه در کار است. این از قلم افتادن غیر از تحریف رسانهای واقعیات است، اینجا با دركی ناگفته از امكاناتمان روبهروییم.
تنها زمانی به خود اجازه میدهیم از «کشتن» یاد کنیم که بتوانیم مسئولیتِ کشتن را بر گردن کسی بگذاریم اما چطور میتوان خلبانی را که از صدها متر دورتر، بمبی را روی سر صدها نفر رها میکند، قاتل خواند، حال آنکه این کار را به دستور …