جنگ به نقطه حساسی رسیده بود. در یک طرف سپاه ایران به فرماندهی منوچهر بود و در طرف دیگر سپاه توران به فرماندهی افراسیاب بود. سپاه توران در ایران پیشروی زیادی کرده بود و در چند قدمی پیروزی بود. افراسیاب، قصد داشت خاک ایران را به طور کامل تصرف کند. او منوچهر و افرادش را در ناحیه «طبرستان» محاصره کرده بود و حلقه محاصره را هر لحظه تنگ و تنگتر میکرد. منوچهر که ادامه جنگ را بدون فایده میدید، پیشنهاد صلح داد. افراسیاب، این پیشنهاد را با شرایطی قبول کرد. شرط اصلی آشتی این شد که پرواز تیری، وسعت و اندازه خاک ایران را معین کند. یعنی قرار شد منوچهرشاه، از بین افراد سپاه خود و یا از میان کماندارهای ماهر و زبردست، یکی را انتخاب کند که با پرتاب تیری از چله کمان، مرزهای کشور ما را مشخص کند. یعنی اینکه تا هرجا که تیر میپرد، وسعت خاک ایران باشد و بعد از آن، خاک توران!
شرط عجیبی بود و بسیار ترسناک! چهطور میشد که با پرتاب یک تیر، سرنوشت یک کشور را رقم زد؟ چهطور میشد گفت حالا که تیر کماندار ایرانی تا این نقطه جلو رفته، پس مرز ایران تا همین نقطه باشد؟ چهطور میشد کشور بزرگ و پهناور و پرافتخاری مثل ایران را به اندازه پرتاب یک تیر، خوار و خُرد و کوچک کرد؟!...

خبر ناگواری بود. شنیدن این خبر برای هر ایرانی، از مرد و زن و کوچک و بزرگ، تلخ و سنگین بود. هر ایرانی که این خبر را میشنید، مثل بید به خودش میلرزید؛ اما این شرط دشمن بود. دشمنی که در خانه ایران بود و فاصلهای تا پیروزی نداشت. شرط دشمن، اگر چه سخت و ناگوار بود، اما به هر حال فرصتی برای منوچهر و ایرانیها بود و از هیچ بهتر بود. پس باید همه هوش و حواس خود را جمع میکردند و از این فرصت بهترین استفاده را میبردند.