بابام بیشتر شبها یا دیر میآمد یا وقتی میآمد مثل همیشه سرحال نبود. شامش را که میخورد به اتاقش میرفت و سیگار میکشید. دوبار از مامانم پرسیده بودم: "مامان چرا بابام دیر مییاد؟ چرا سیگار میکشه؟"
گفته بود: "پسرم بابات در شرکت اضافه کاری میکنه، سیگار رو هم تفریحی میکشه؟"
نه حرفهای مامانم را باور میکردم، نه سر از کار بابام در میآوردم. بابام تا کلاس سوم راهنمایی خوانده بود. گواهینامه پایه یکم رانندگی داشت. پنج سال راننده ماشینهای سنگین بود. بعد کار رانندگی را رها کرد و با چند نفر از همکارهای سعید مظلومین، (سلطان سکه) که اعدام شد، همکاری میکرد. اکنون پنج سال بود که در شرکت ساختمانی کوروش کار میکرد.
توی خانه، توی خیابان، توی دبیرستان، همهجا کارهای بابام، خاطرم را میآزرد. آن شب داشتم تکالیف دبیرستان را انجام میدادم که بابام آمد. جواب سلامم را که داد گفت: "پسرم وقتی میبینم درس میخونی خستگی از تنم در میره!"
کت و شلوارش را درآورد و به جالباسی آویزان کرد و پرسید: "مامانت کجاست؟"
گفتم: "یه ساعت قبل رفت خونه خاله."
آنوقت بیآنکه حرفی بزند به اتاقش رفت. از لای در نگاه کردم. پنجره اتاق را که رو به حیاط آپارتمان بود، باز کرد. سیگارش را روشن کرد و پکی به آن زد. حواسش به خودش نبود. توی فکر بود و چرت میزد. جرقههای سرخ و ریزی از سیگار را میپراند و آخر سرهم سیگارش خاموش شد. بابام متوجه نشد. ناگهان سرفه به گلویش افتاد. شتابزده لیوان آب دستش دادم؛ اما هرچه آب میخورد سرفهاش آرام نمیشد. مانده بودم چه کار کنم. زنگ آپارتمان صدا داد. از پشت گوشی آیفون گفتم: "کیه؟"
علی همکلاسیام بود، گفت: "مهدی …