کتابک پیش کتابابا آمد و پرسید«کتابابا چرا امروز کتابها خودشون رو آماده میکنن، چرا همه خوشحالن.»
کتابابا لبخند زد و گفت: «امروز روز مهمی برای کتابهاست.»
کتابک با چشمهای گرد و دهان باز به کتابابا خیره شد. کتابابا خندهای کرد و گفت: «امروز روز بچّههاست. قراره اونا کمی بعد به کتابخونه بیان.»
کتاماما با یک دستمال آبی نرم پیش کتابابا و کتابک آمد و گفت: «کتابک تو هم باید آماده بشی، امروز روز اوّل آشنایی تو با بچّههاست.»
کتابک یک جیغ خوشحالی کشید: «هورا......!»
بعد …