این هم از کارت واکسن تنبلی و بیحالی! گواهی عدم اعتیاد به فضای مجازی هم که صادر شده بود. عدم سوءپیشینه از کتابخانههای معتبر را هم که داشتم. آییننامه قوانین امنیت مطالعاتی، که امتحانش را داده بودم و تعهد به اجرای آن را هم که امضا کردم.
بالاخره مجوز ورود به کتابخانه کتابشهر را گرفتم! آخرش موفق شدم.
خیلی هیجانزده بودم. امیدوار بودم چیزی که مدتها به دنبالش میگشتم، آنجا بتوانم پیدا کنم.
فرصت را نباید از دست میدادم، کولهام را برداشتم و راه افتادم؛ به ایستگاه اختصاصی کتابخانه رسیدم؛ صف اتوبوس خیلی شلوغ بود. وای چهقدر مسافر!
خانم مُسنی آخر صف ایستاده بود و کتاب «شازدهکوچولو» را میخواند. پشت سرش ایستادم. چشمانم تا سر صف رفت. نوزادی در کالسکهاش خوابیده بود. روزنامه صبح را رویش کشیده بودند و کتابی با یک جلد مخملی زیر سرش بود، کلمه مک میزد. چه ملچ وملوچی راه انداخته بود.
جلوتر پیرمردی با آفتابگیری از غزل، به عصای رستم نشانش، …