زنجیرک با زحمت خودش را از زیر طبل بیرون کشید. استخوانهای حلقهای دست و پایش را تکانی داد و گفت:«آی! آخ! خسته شدم. دست و پاهام درد گرفت. طبل گنده، خودت رو انداختی روی دست و پاهام!»
طبل ابروهای ماژیکیاش را در هم گره کرد. آنها را محمدحسین نوه حاجرضا برایش با ماژیک کشیده بود. گفت:«یه سالیه که اینجام. معلومم نیست تا کی اینجا باشم!»
زنجیرک از خستگی کنار طبل ولو شد و گفت:«وای خداجون، همهی بدنم درد میکنه!»
زنجیرک با زحمت سرش را بلند کرد، نوری که از پنجره داخل میآمد، چشمهایش را اذیت کرد!
- وای چشمم کورشد!
چشمهای ماژیکی، دستش را مثل سایبان بالای چشمهایش گذاشت.
کتیبهها هنوز سر جایشان بودند؛ …