زیرزمین | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

زیرزمین

کیهان بچه‌ها

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark

زنجیرک با زحمت خودش را از زیر طبل بیرون کشید. استخوان‌های حلقه‌ای دست و پایش را تکانی داد و گفت:«آی! آخ! خسته شدم. دست و پاهام درد گرفت. طبل گنده، خودت رو انداختی روی دست و پاهام!»

طبل ابروهای ماژیکی‌اش را در هم گره کرد‌‌. آن‌ها را محمدحسین نوه‌ ‌حاج‌رضا برایش با ماژیک کشیده بود.‌ گفت:«یه سالیه که این‌جا‌‌م. معلومم نیست تا کی این‌جا باشم!»

زنجیرک از خستگی کنار طبل ولو شد و گفت:«وای خداجون، همه‌ی بدنم درد می‌کنه!»

زنجیرک با زحمت سرش را بلند کرد، نوری که از پنجره داخل می‌آمد، چشم‌هایش را اذیت کرد!

- وای چشمم کورشد!

چشم‌های ماژیکی، دستش را مثل سایبان بالای چشم‌هایش‏ گذاشت.

کتیبه‌ها هنوز سر جایشان بودند؛ …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳۱۱۲ مجلهٔ کیهان بچه‌ها (تابستان ۱۴۰۲) منتشر شده است.