از شب پیش به مهمانی دعوت شده بودند. چه میزبان خوبی؛ خودش صبح زود آمد و مهمانها را برد.
جمعه بود. آقای نویسنده برای برادرش عذر و بهانه آورد که کمی کار دارد و چند ساعت بعد خودش تنهایی میآید. برادر هم که قول آمدن را گرفته بود، با خوشحالی خداحافظی کرد و رفت...
همه رفته بودند. نویسنده، کاغذ و خودکارش را برداشت و پشت میز کارش نشست. با گذشت چند هفته، داستان باباحیدر دست از سرش برنمیداشت. تصمیم گرفته بود که کار را تمام کند. یکی از مجلههای هفتگی را که قصهاش توی آن چاپ شده بود، زیر دستش گذاشت و آماده نوشتن شد. اما، خودکارش جلو نرفت. لحظهها به هم گره خورده بودند و به آسانی نمیگذشتند. انگار یک گوشه از کار عیب داشت. فکر کرد:«مثل اینکه خانه خالی نیست.»
ولی خانه خالی بود. همین چند دقیقه پیش همسر و دو دختر کوچکش رفته بودند. مادر بچهها هم فراموش کرده بود سفارشهای جورواجور بدهد.
از جا برخاست. بیهدف از این اتاق به آن اتاق رفت. پرده را کنار زد. از پشت پنجره، فضای بیرون را نگاه کرد و برگشت. بدون آرامش دور خودش میچرخید. حسی پنهان در قلبش رخنه کرده …