چندین سال قبل، دوستی که استادیار زبان انگلیسی در یکی از دانشگاههای آیویلیگ [۱] بود، تصمیم گرفت کتابخانهاش را دور بریزد. کارش در آن زمان، آن طور که باید مرا تحت تأثیر قرار نداد؛ بیشتر حواسم به خود کتابخانه بود چون من هم جزو جماعتی بودم که برای غارت کردن و به غنیمت بردن کتابها دعوت شده بودند: انبوهی از رمان، زندگینامه، نمایشنامه، شعر، نقد ادبی، داستان کوتاه و کتابهای تاریخ و فلسفه؛ دقیقاً همان چیزهایی که آدم از یک عمر جمع کردن کتابهای علوم انسانی انتظار دارد. علت این که داشت کتابهایش را رد میکرد - و علت این که من در لحظه، متوجه اتفاقی که واقعاً داشت میافتاد نشدم - این بود که شغلی در هالیوود به او پیشنهاد کرده بودند. پولش در گسترهی همان ارقام نجومیای بود که فقط با معیارهای هالیوود جور در میآید و او هم باید خانوادهاش را تأمین میکرد. من فکر کردم خیلی ساده دارد شغلش را عوض میکند و کتابها هم بار اضافی است؛ کولهبار روشنفکرانهای که آنجا به کارش نمیآید.
ولی باید می فهمیدم که موضوع دیگری هم در میان است. لازمهی خداحافظی با دانشگاه، خداحافظی با کتابها نیست. کسی هم که تدریس را رها میکند حتماً از ادبیات دلزده و ناراضی نشده است و حتی برعکس، با توجه به وضعیت فعلی دانشکده های ادبیات، کارش میتواند از روی عشق به کتابها باشد. با این که استادِ مورد بحث، از سمت و سوی مطالعات ادبی در دههی هفتاد و هشتاد چندان خشنود نبود، تدریس را به این خاطر رها نکرد. خیلی از اساتید دیگر ادبیات انگلیسی، جو نظری و سیاسی کنونی را دوست ندارند و تأیید نمیکنند، اما از تپه های اطراف هالیوود یا تپه های دیگر سر در نمی آورند. آنها این وضعیت را تحمل میکنند چون ادبیات، بر خلاف اظهارات بسیاری از …