زمستان لاک‌پشت<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

زمستان لاک‌پشت

قسمت پایانی

کیهان بچه‌ها

۷ دقیقه مطالعه

sharebookmark

خلاصه قسمت قبل:

باآمدن زمستان بچه‌ها با کمک پدر و مادر‏شان فکر مرغ و خروس‏‌ها و لاک‏پشت خانه‏‌شان هستند تا آن‏ها از سرما و برف در امان باشند. برای رسیدن به هدف‏شان ابتکار به خرج می‌دهند. اما آیا موفق می‏شوند؟

حالا ادامه ماجرا

پدر می‌گفت:«اگر روباه به تَله بیفته، تا خودش رو نجات نده، آروم نمی‌شه. یعنی هرطوری که شده خودش رو نجات می‌ده.»

مادر ‌گفت:«به خاطر روباهی که از گرسنگی به شهرک اومده بود، چه‌قدر تیراندازی کردن.»

زهرا و محمد که مثل پدر و مادرشان دوست نداشتند صبحانه بخورند، ‌گفتند:«کاش تیرهوایی زده باشن.»

بابا ‌گفت:«بله، اگه تَله نذاشته باشن و تیرهوایی زده باشن، حالا هیچ مرغ و خروسی کشته نشده و روباهی نمرده.»

مادر می‌گفت:«فکر نمی‌کنم همسایه‌ها تله داشته باشن.»

پدر می‌گفت:«من فکر نمی‌کردم همسایه‌ها تفنگ شکاری داشته باشن!»

بچه‌ها می‌گفتند:«خوب شد که ما سیم‌کشی کردیم. حالا هیچ روباهی جرأت نزدیک شدن به مرغ و خروس‌های ما رو نداره.»

پدر آماده شده تا سوار دوچرخه‌اش بشود و خودش را به کارخانه برق شهرک برساند. پس از رفتن او، بچه‌ها باید کم‌کم آماده‌ رفتن به مدرسه می‌شدند.

مادر گفت:«بچه‌ها! چند هفته‌ایه که از لاک‌پشت خبری نیست. به نظر شما کجاس؟»

زهرا گفت:«شاید رفته یا شاید مثل دوستش لاک‌پشت، گم شده.»

محمد گفت:«من دیدم که با دهنش نوک کفشم رو گرفته بود و فشار می‌داد.»

مادر گفت:«شاید گرسنه بوده.»

زهرا گفت:«منم دیدم که چه خوشگل پوست هندوانه می‌خورد.»

محمد پرسید:«بابا، به نظر شما لاک‌پشت ما رفته؟»

پدر جواب داد:«حالا فصل خواب لاک‌پشت‌هاست.»

مادر با اطمینان گفت:«بله، لابد جای راحتی پیدا کرده و خوابیده.»

زهرا اخم کرد و گفت:«تک و تنها شده! …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳۱۰۴ مجلهٔ کیهان بچه‌ها (زمستان ۱۴۰۱) منتشر شده است.