خلاصه قسمت قبل:
باآمدن زمستان بچهها با کمک پدر و مادرشان فکر مرغ و خروسها و لاکپشت خانهشان هستند تا آنها از سرما و برف در امان باشند. برای رسیدن به هدفشان ابتکار به خرج میدهند. اما آیا موفق میشوند؟
حالا ادامه ماجرا
پدر میگفت:«اگر روباه به تَله بیفته، تا خودش رو نجات نده، آروم نمیشه. یعنی هرطوری که شده خودش رو نجات میده.»
مادر گفت:«به خاطر روباهی که از گرسنگی به شهرک اومده بود، چهقدر تیراندازی کردن.»
زهرا و محمد که مثل پدر و مادرشان دوست نداشتند صبحانه بخورند، گفتند:«کاش تیرهوایی زده باشن.»
بابا گفت:«بله، اگه تَله نذاشته باشن و تیرهوایی زده باشن، حالا هیچ مرغ و خروسی کشته نشده و روباهی نمرده.»
مادر میگفت:«فکر نمیکنم همسایهها تله داشته باشن.»
پدر میگفت:«من فکر نمیکردم همسایهها تفنگ شکاری داشته باشن!»
بچهها میگفتند:«خوب شد که ما سیمکشی کردیم. حالا هیچ روباهی جرأت نزدیک شدن به مرغ و خروسهای ما رو نداره.»
پدر آماده شده تا سوار دوچرخهاش بشود و خودش را به کارخانه برق شهرک برساند. پس از رفتن او، بچهها باید کمکم آماده رفتن به مدرسه میشدند.
مادر گفت:«بچهها! چند هفتهایه که از لاکپشت خبری نیست. به نظر شما کجاس؟»
زهرا گفت:«شاید رفته یا شاید مثل دوستش لاکپشت، گم شده.»
محمد گفت:«من دیدم که با دهنش نوک کفشم رو گرفته بود و فشار میداد.»
مادر گفت:«شاید گرسنه بوده.»
زهرا گفت:«منم دیدم که چه خوشگل پوست هندوانه میخورد.»
محمد پرسید:«بابا، به نظر شما لاکپشت ما رفته؟»
پدر جواب داد:«حالا فصل خواب لاکپشتهاست.»
مادر با اطمینان گفت:«بله، لابد جای راحتی پیدا کرده و خوابیده.»
زهرا اخم کرد و گفت:«تک و تنها شده! …